و تو در خاک خشک خفته ای
و ریشه ها را به سوی خود فرا می خوانی
با قطره های آبی که در بدن داری
علی ی اخگر از پيش ما رفت (مسلما به جايی بهتر) اما غم بزرگی را برای جمع کوچک ما و باقی ی دوستانش به جا گذاشت. هيچ چيز نمی تونه باعث تسلای خاطر هيچ کدوم از ما بشه چون همه به خوبی می دونيم که توی زندگی ی هيچ کدوممون علی ی اخگر ديگری اتفاق نخواهد افتاد.
به وبلاگ های علی " سارای انارهای ندارد " ( کليک کنيد) و " انقلاب " ( کليک کنيد) سری بزنيد احساس می کنم علی ــ دست کم بعد از اين ده ماه ــ احتياجی به اين چيزها نداره اما اگه به سراغش رفتيد اين بيت را هم به خاطر داشته باشيد که " فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان"
و آخرين شعر علی :
با چشمانی بسته
به فکر فرو رفته بودم
به روزهای رفته
به روزهایی که هیچ چیز به خاطر ندارم
و نمی دانم چرا در بستر بیماری به سر می بردم
تو بگو چرا؟ و من در سکوت فرو رفتم
و نمی دانم چرا؟
همه ی روزهای اردیبهشت داغ اند
و من نه ماه در خواب عمیق فرو رفته بودم
حالا سرم را بلند می کنم و به اطراف نگاه میکنم
همه ی چیزها با من غریبه اند
و من فکر می کنم
اردیبهشت ماه چندم سال است
و نمیدانم چرا هشتاد و سه به فراموشی سپرده شده است
من فکر میکنم اردیبهشت چه ماهی از سال است
من فکر می کنم بیست و شش مرداد چند بار تکرار می شود
و اینجا من به چه چیزی می رسم
و من به صبحی فکر می کنم که در اردیبهشت مچاله شده است
۳۰/ارديبهشت/۸۴
روحش شاد و قرین آرامش باد.