چگونه ديوانه شدم!!!
از من می پرسيد که چگونه ديوانه شدم!!! چنين روی داد: يک روز پيش از آن که خدايان بسيار به دنيا بيايند از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همه ی نقابهايم را دزديده اندـــ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودر هفت زندگيم برچهره ميگذاشتم.پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دويدم و فرياد زدم"دزد؛دزدان نابکار".مردان وزنان بر من خنديدند و پاره ای از ترس من به خانه هاشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسيدم جوانی که بر سر بامی ايستاده بود فرياد برآورد "او ديوانه است" من سر برداشتم که ببينمش؛خورشيد نخستين بار چهره ی برهنه ام را بوسيد.نخستين بار خورشيد چهره ی برهنه ی مرا بوسيد ومن از عشق خورشيد مشتعل شدم. ديگر به نقابهايم نيازی نداشتم و گويی در حالت خلسه فرياد زدم"رحمت؛رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند."
چنين بود که من ديوانه شدم.
و از برکت ديوانگی هم به آزادی و هم به امنيت رسيدم. آزادي تنهايی و امنيت فهميده شدن؛زيرا کسانی که ما را ميفهمند چيزی را در وجود ما به اسارت ميگيرند.
ولی مبادا که از اين امنيت زياد غره شوم.حتی يک دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان نيست.
جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)