ــ از می به روایت رویا (ش _ پور محمدی)
گاهی از یک کلمه که حواسم را
سخت به خودمی گیرد
و پرتاب می شوم تا کیهان های نبوده ، ندیده
تا و پایان یک سطر
آنجا که تویی!
"یاس پیراهن توست که به تنم می میرد"
نه نمی روم به سمت عصر، نه می روم
به سمت پنج شنبه
این فضای اثیری را در کوچه های همین امروز
جستجو می کنم
همین شنبه که باران باز نباریده است
حوالی ی دی ماه
و آفتاب به تخريب خود انجاميده است
که عطر داوود در سینه ی گنجشک جان می دهد
ما دو سیگار برگ دو فنجان گناه اگر موافقی بنشین!
نقطه ی تلاقی من با عشق!
سوال ؟
اگر قرار است تو پاسخ جاودانگی باشی!
؟
همین علامت که دلیل تاخیر من بوده است تا همیشه و هنوزتا .....
دست های تو و شرم من که از لای دستکش مشکی هم بیرون نمی زند
با توام هر تویی که فکر می کنی
"نفرینت می کنم بی آنکه دوستت داشته باشم"!
چون خیانت اینگونه بود:
که زن دیگر دلیل فعل و انفعالات شیمیایی اش نبود.
و آن کلمه که حواسم را آورده تا این جا
شاید نقطه ی حذف شده ی زندگی است به شکل "مرگ"
و با سلول انفرادی:
اگر در کنارم جان می سپردی بهتر نبود؟
تا این که به شکل لاک پشت وارونه نفس می کشم
من به پاره های همان پتو که دزدیده بودم از روی پاهات دل خوش ترم
سلول انفرادی؟ قبرستان دسته جمعی من! تنها؟!
"ای دختر بابل که خراب خواهی شد"
از معبدی که در خودش فرو می ریزد نیایش جهان را نمی شنوی؟
من تو را در همین هوای اثیری جستجو می کنم
من تو را مرگ دیده ام.
مرگ:
"گفته بودم با دوچرخه قدم بزنیم؟ نگفته بودم؟
و زیر رودخانه دراز بکشیم و آبها را قورت بدهیم؟ ندهیم؟
( و کسی سنگ اول را گذاشت)
گفت کمی هم تنگی نفس دارم. نداشت؟
( بعد کسی هم توی ملافه پیچاندش)
گفت: گریه کنم از پستانهایت شیرم می دهی...؟
و گریه که می کرد مرده بود".
من تو را در همین هوای اثیری جستجو می کنم
با توام! هر تویی که فکر می کنی؟!
و می گریزی اگر از" دروغی" است که
در یاخته های تنم می پیچد
از که بارها گفته ای "دوستت دارم"
من در این غیبت طولانی تنها به تماشای
تو ایستاده بودم
باور نمی کنی؟ سالم را بپرس!
اگر رو به رویت نشسته ام
به ایمان خود شک داشته ام
حالا که برابرم نیستی
آیا پیامبر راستینت نبوده ام؟
این متن چه قدر ادامه دارد
این متن وقتی "حقیقت" غائب می شود
و حقیقت روح دشوار توست
که به فعل در نمی آید
و تخدیر می شود میان آغاز های
هفتاد و چهار، هفتاد و شش،هفتاد و نه
و پایانی که این بار شلیک گلوله نیست
این کفش های سگک دار تو بود
که مرا سه بار از طبقات بالا بیشتر
برده بود
گفته بودم این گلدان را
در همین پنجره بگذاریم بهتر است بهتر
نبود؟
از خداوندگاریت حالا چند سنه ی قمری گذشته است
نه!
نه نفرینت اگر کنم به عشقت گرفتار آمده ام!
...
ش _ پور محمدی