فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
گيجم!مسئول آنچه می نويسم نيستم...

گيجم!مسئول آنچه می نويسم نيستم...


منزل
پرونده ی بیمار
چاپار
 

۱۳۸٤/۱٢/٢٧

 

 

 

من

درختـــم

تو...

بهــــــــار

 

بهار هنوز فرصت خوبی ست
برای گم شدن
میان انار و آینه
میان پرنده و باران
و میان ماهیانی که در تو
عاشقانه پلک می زنند.

 

 
 

ابرينه

 

۱۳۸٤/۱۱/۳٠

 

 

 

            ــ‌ می خواهم ماشيني باشم

                  كه دور از ميدان تو هي دورميزند

                  و خيابان هاش را باران است.       

                                       

            

 برای تابستانی از شمعدانی های مادرم بود    

 و پاهام كه هي ليز مي خورند تا جملات بعدی

 وگرنه حرف تازه ايي نيست:

 ـ سيب هاي جهان براي افتادن خواب آلوده اند

 که اتفاقي نيست – نمي افتد.

 ... هر چه بود

  گاهي كه هواي سياره ام را شب مي كردند

  و پسر كوچكم که

 چراغ هاي خاموشي رابي گدار به اشك مي کشيد

 گاهي، که سيب های جهان

 قانون جاذبه ی تو را ناديده می گرفتند           

 می خواستم

              تنها يکی از خواب هاي تو باشم

              گيج خورده از عطر تن ات

            ماه هرجايي

       يا   يا تنفس معاشقه.

            چه فرق مي كند   وقتي تنها كلمات مؤدب را شعر مي كنند

   و بي چاره ، بيچاره كلماتي از من كه باد مي كنند روي دست هاي مساوی

  .....

  شايد من

 سهم اندک زمين ام از درخت هايی که به بار می نشينند

  وگرنه چه فرق ميكند

  موهام دراز شوند – برگ هام بريزند

  يا رژ لب صورتي ام...

  من ، 

  هنوز فكر مي كنم هواي پاييز است كه نفس نفسم مي زند

  هواي پاييز است كه گاوميش هاي توي سرم ماق مي كشند

  كه ميان كلمه اي كه از جهان توست جا مانده ام

  و هي سطرهاي سرريز شده از آغوش و

  فعل هاي بي قاعده. 

   ....  

  از آنجا که تو ايستاده ای پيداست 

  که من، آرامش درختان کشيده به سوی ابرها هستم

  حتی وقتی باد جملات ساده ام را در هم می کشد

  ــ اصلا چه فرق مي كند

  ابرها را از تو گرفته ام

  كسي كه پشت پنجره ات مي بارد ماهي ي كوچك قرمزيست

  كه از آرامش اتفاقي دست هات لغزيده است  

  و خوب، مانده

  مانده که زمين برای تو کلماتی شود... 

 

 

 

 

 

 
 

ابرينه

 

۱۳۸٤/۱٠/٥

 

 

 

ــ از می به روایت رویا  (ش _ پور محمدی)

 

گاهی از یک کلمه که حواسم را

سخت به خودمی گیرد

و پرتاب می شوم تا کیهان های نبوده ، ندیده

تا و پایان یک سطر

آنجا که تویی!

"یاس پیراهن توست که به تنم می میرد"

نه نمی روم به سمت عصر، نه می روم

 به سمت پنج شنبه

این فضای اثیری را در کوچه های همین امروز

 جستجو می کنم

همین شنبه که باران باز نباریده است

حوالی ی دی ماه

و آفتاب به تخريب خود انجاميده است                                               

که عطر داوود در سینه ی گنجشک جان می دهد

ما دو سیگار برگ دو فنجان گناه اگر موافقی بنشین!

نقطه ی تلاقی  من با عشق!

سوال ؟

اگر قرار است تو پاسخ جاودانگی باشی!

؟

همین علامت که دلیل تاخیر من بوده است تا همیشه و هنوزتا .....

دست های تو و شرم من که از لای دستکش مشکی هم بیرون نمی زند

با توام هر تویی که فکر می کنی

"نفرینت می کنم بی آنکه دوستت داشته باشم"!

چون خیانت اینگونه بود:

که زن دیگر دلیل فعل و انفعالات شیمیایی اش نبود.

و آن کلمه که حواسم را آورده تا این جا

شاید نقطه ی حذف شده ی زندگی است به شکل "مرگ"

و با سلول انفرادی:

اگر در کنارم جان می سپردی بهتر نبود؟

تا این که به شکل لاک پشت وارونه نفس می کشم

من به پاره های همان پتو که دزدیده بودم از روی پاهات دل خوش ترم

سلول انفرادی؟ قبرستان دسته جمعی من! تنها؟!

"ای دختر بابل که خراب خواهی شد"

از معبدی که در خودش فرو می ریزد نیایش جهان را نمی شنوی؟

من تو را در همین هوای اثیری جستجو می کنم

من تو را مرگ دیده ام.

مرگ:

"گفته بودم با دوچرخه قدم بزنیم؟ نگفته بودم؟

و زیر رودخانه دراز بکشیم و آبها را قورت بدهیم؟ ندهیم؟

( و کسی سنگ اول را گذاشت)

گفت کمی هم تنگی نفس دارم. نداشت؟

( بعد کسی هم توی ملافه پیچاندش)

گفت: گریه کنم از پستانهایت شیرم می دهی...؟

و گریه که می کرد مرده بود".

من تو را در همین هوای اثیری جستجو می کنم

با توام! هر تویی که فکر می کنی؟!

و می گریزی اگر از" دروغی" است که

در یاخته های تنم می پیچد

از که بارها گفته ای "دوستت دارم"

من در این غیبت طولانی تنها به تماشای

 تو ایستاده بودم

باور نمی کنی؟ سالم را بپرس!

اگر رو به رویت نشسته ام

به ایمان خود شک داشته ام

حالا که برابرم نیستی

آیا پیامبر راستینت نبوده ام؟

این متن چه قدر ادامه دارد

این متن وقتی "حقیقت" غائب می شود

و حقیقت روح دشوار توست

که به فعل  در نمی آید

و تخدیر می شود میان آغاز های

هفتاد و چهار، هفتاد و شش،هفتاد و نه

و پایانی که این بار شلیک گلوله نیست

این کفش های سگک دار تو بود

که مرا سه بار از طبقات بالا بیشتر

برده بود

گفته بودم این گلدان را

در همین پنجره بگذاریم بهتر است بهتر

نبود؟

از خداوندگاریت حالا چند سنه ی قمری گذشته است

نه!

نه نفرینت اگر کنم به عشقت گرفتار آمده ام!

...

 

                                              

                                                                     ش _ پور محمدی

 

 
 

ابرينه

 

۱۳۸٤/۳/۱۱

 

 

 

و تو در خاک خشک خفته ای
و ریشه ها را به سوی خود فرا می خوانی 
با قطره های آبی که در بدن داری

علی ی اخگر از پيش ما رفت (مسلما به جايی بهتر) اما غم بزرگی را برای جمع کوچک ما و باقی ی دوستانش به جا گذاشت. هيچ چيز نمی تونه باعث تسلای خاطر هيچ کدوم از ما بشه چون همه به خوبی می دونيم که توی زندگی ی هيچ کدوممون علی ی اخگر ديگری اتفاق نخواهد افتاد.

به وبلاگ های علی " سارای انارهای ندارد " ( کليک کنيد) و " انقلاب  " ( کليک کنيد) سری بزنيد احساس می کنم علی ــ دست کم بعد از اين ده ماه ــ احتياجی به اين چيزها نداره اما اگه به سراغش رفتيد اين بيت را هم به خاطر داشته باشيد که " فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان      لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان"

و آخرين شعر علی :

با چشمانی بسته
به فکر فرو رفته بودم
به روزهای رفته
به روزهایی که هیچ چیز به خاطر ندارم
و نمی دانم چرا در بستر بیماری به سر می بردم
تو بگو چرا؟ و من در سکوت فرو رفتم
و نمی دانم چرا؟
همه ی روزهای اردیبهشت داغ اند
و من نه ماه در خواب عمیق فرو رفته بودم
حالا سرم را بلند می کنم و به اطراف نگاه میکنم
همه ی چیزها با من غریبه اند
و من فکر می کنم
اردیبهشت ماه چندم سال است
و نمیدانم چرا هشتاد و سه به فراموشی سپرده شده است
من فکر میکنم اردیبهشت چه ماهی از سال است
من فکر می کنم بیست و شش مرداد چند بار تکرار می شود
و اینجا من به چه چیزی می رسم
و من به صبحی فکر می کنم که در اردیبهشت مچاله شده است

                                                                ۳۰/ارديبهشت/۸۴

روحش شاد و قرین آرامش باد.

 

 

 
 

ابرينه

 

۱۳۸٤/٢/٢٢

 

 

 

ــ‌ .......
۱ـ روز چهارم
از کمی اکسیژن رنج میکشم
احساس می کنم ٬این کشیدگی
برای رطوبت فوق داغی
که بی ملاحظه از منافذ تنم خارج می شود
دلیل محکمتر        تو بودی
از لبالب تو تا مسلول ریه هام
هنوز بوی خاک باران خورده می دهم
ماه را می گوید
*************************
۲ـ برای چهارمین شب متوالی
با انقباضی ناگهانی
به شکل یک شوک عمودی در آمده ام
خوشم به تنفس این همه خاک
که طول و عرض زمین تنگ آمده باشد به تنم
چسبان تنی سلاخی شده
نمای خارجی ی این فرایند برزخی
به چشم تو خوش بیاید
کبود مایل به سیاه من
*************************
۳ـ من بی هیچ زمینه ی ارثی برای ابتلا به جنون
از انتهایی ترین رگ مخیله ی تو
کمانه شده باشم
خوب است ؟
صدا توی دهانم خوانده می شود       نمی شود
به مدار تو مخابره شده ام
ماهواره ها به انتقال تنم سیم می کشند
احساس می کنم این کشیدگی .....
مرا در دایره ات ببند
متولد ماه چاقو باشم                  خوب است؟
*************************
۴ـ هوا به بارشی ناگهانی تن داده بودم       نداده
مغلوب روز چهارم
که از کمی ی واژه درد می کشد
صدا که می ریزد                     خیس خیس
خمیده تر از هلال تو
دراز می شوم روی خاک
شاید این هوا لهم کند
فعلا شفاهی نفس می کشم
درشت نگاه کنید
همیشه این طور برهنه نیستم
 
 

ابرينه

 

۱۳۸٤/۱/٢٧

 

 

 

ــ‌ اين قرن بی حوصله دچار ناباروری ی زيتـونهاست

آمده بودی
و انگار پری ی مهربانی
ديشب از کنار تو عبور کرده باشد
روزی که به تمام
بی عادت هميشگی ی ابرها به باريدن
آمده بودی...
و از غربت تو
که چيزی در ناگهان شهر فرو بريزد 
هيچ کس به خاطر نمی آورد
که در کدام لحظه ی بزرگ تاريخ
به سياره ی منتظرم فرود آمدی!
و روزهــــا ٬
روزهای بينهايت
کنار اين ستونها و ديوار هايی که تا سقف شوند
پرنده ی کوچکی بود
دلخوش به حوالی ی ابری ات
و کسی که مثل خوب نبودی!
اما...
دوری٬ درست مثل دوری آغاز می شود!
در تو که چيزی نمانده باشد
جز روياهای ترسو
ــ تو را به جايی نمی کشد
زانو که زده بودی کنار آفتابی ی نگاهم ــ
و مگر الهه ی موذیگر شعرت نبوده ام؟
وقتی از تمام واژه های پنهانیت عبورم دادی
بيچاره اند تمام اين حرف ها...
و پرنده ی کوچک تو که ويار حادثه دارد!
آبستن فاصله است
که عق ميزند تمام عاشقانه هات را
می شود خيال کنم...
چه اندازه از چشمان بی قراری ات خيس چکيده باشد
 که...!
 نه!
اشک هات از نسل سلسله ی منقرض اند
پيداست که مسبب  تمام اشتباهات عاشقانه زبان مادریست !
چيزی گنگ
که تو را به حوالی ی نسبتا خالی ی شعر می کشاند
و دوری...
درست مثل دوری آغاز می شود!
کشيده که می شوی به سوی منظومه های زيتونی
از فضای دوردست

اصلا به جهنم!
که ستاره چيده بودی از سياهی ی چشم هام
و هراس نگاهت که گم بود ميان تنم 
ــ‌ از بوی کهنه ی پرنده ــ
اصلا به جهنم!
که صدای تو خوب است
و زخم می زند آوار لب هام را
دست کم اين بار
حرام نمی شود ته مانده ی روياهايمان.

 
 

ابرينه

 

۱۳۸٤/۱/۱٩

 

 

 

با زشتي تسخير شده ام ،

زيبايي پيروز مند را به سراغم بيار

 آرین منوشکین : کمکم کن
تئـــــاتـــــر ، به دادم برس
من خوابيده ام ، بيدارم کن
در تاريكي گم شده ام ، راهنمايم باش ، لااقل به سوي يك شمع
كاهلم ، شرمگينم كن
خسته ام ، مرا بشوران
بي تفاوتم ، تكانم بده ٬
بي تفاوت مي مانم ، ضربه اي به من بزن
ترسيده ام ، شجاعتم بخش
بي باورم ، آموزگارم باش
وحشي ام ، انسانم كن
خودم را گرفته ام ، چنانم كن كه از خنده بميرم
بدبينم ، آسانگيرم كن
بي توجهم ، تغييرم بده
بدانديشم ، تنبيهم كن
خودخواه و بيرحم ام ، با من بجنگ
به خود غره ام ، مسخره ام كن
بي اصالتم ، شرافتم بخش
گنگم ، زبانم را باز كن
ديگر رويايي ندارم ، ترسو خطابم كن يا احمق
فراموش كرده ام ، حافظه را به صورتم پرتاب كن
احساس پيري و فرسودگي مي كنم ، كودك درونم را به جنبش در آر
سنگينم ، به من آهنگ بده
غمگينم ، شادمانم كن
ناشنوايم ، درد را مثل طوفان به سويم سرازير كن
گمراهم ، بگذار انديشه در من رشد كند
ناتوانم ، شعله ي ياري را بيفروز
نابينايم ، همه ي نور ها را احضار كن
با زشتي تسخير شده ام ، زيبايي پيروز مند را به سراغم بيار
از نفرت لبريز شده بودم ، تمام نيرو هاي عشق را آزاد كن 

و... اين هم تاريخچه ی روز جهانی ی تئـــــــاتـــــــر که برای هميشه در خاطرم بمونه تا مثل چند روز پيش به خاطر كم بودن اطلاعات به قول بچه ها سوتی !!! ندم .با تشکر از صاحب امتياز!٬ مدیر مسئول! و سر دبير!  وبلاگ     شورانگيز

به خاطر ايجاد يک ؟ (علامت سوال بزرگ)  که نتيجه اش اين پروژه ی تحقيقاتی ی

عظيم !!! شد.
تاريخچه روز جهاني تئـــــــاتـــــر : بعد از جنگ جهاني دوم که لزوم دوستي و نزديکي ملل جهان براي تثبيت آرامش بين المللي مورد توجه قرار گرفت، عده اي از انديشمندان و فعالان صلح طلب يکي از موسسات سازمان ملل متحد يه نام يونسکو را به وجود آوردند.
از طرف ديگر چون اين انديشمندان تشخيص دادند که تئاتر بهترين وسيله ترويج افکار و عقايد و بيان احساسات بشري است و مي تواند در راه ايجاد دوستي و مودت ملل جهان نيز عامل مهم و موثري باشد، در سال 1947 ميلادي ( 1326 هجري شمسي ) نمايندگان 25 کشور جلساتي را تشکيل دادند و موسسه بين المللي تئاتر ( iTi ) را بنيان نهادند.
در سال 1962 ميلادي ( 1340 هجري شمسي )  بنا به پيشنهاد کشور فنلاند مقرر گرديد که روزي از ايام سال به نام " روز جهاني تئاتر " انتخاب شود و تمام مراکز تئاتر در کشورهاي گوناگون طي مراسمي از هنر تئاتر تجليل به عمل آورند.
و بدين ترتيب روز 27 مارس که مصادف با هفتم فروردين ماه و در واقع برابر با روز تشکيل " تئاتر ملل " در فرانسه است، به عنوان روز جهاني تئاتر برگزيده شد.
بنا به توصيه انستيتو بين المللي تئاتر مقرر شد که هر سال يکي از بزرگان هنر و ادب پيام مخصوصي به مناسبت روز جهاني تئاتر ايرادکند.

 1962 - " ژان کوکتو "            1963- " آرتور ميلر "
1964- پيام مشترک توسط " سر لارنس اليويه " و " ژان لويي بارو "
1965- در اين سال بنا به توصيه انستيتو بين المللي تئاتر مقرر گرديد که پيام مخصوص روز جهاني تئاتر در هر کشور به صورت جداگانه توسط يکي از بزرگان تئاتر آن کشور صادر شود. ( پيام ملي )
1966- " رنه مائو "              1967- " هلنا وايگل برشت "            1968- " ميگل آنخل آستورياس "
1969- " پيتر بروک "           1970- " ديميتري شوستا کوويچ "    
1971- " پابلو نرودا "
1972- " موريس براژ "         1973- " لوچينو ويسکونتي "           1974- " ريچارد برتن "
1975- " الن استوارت "         1976- " اوژن يونسکو "                1977- " رادو بليگان "
1978- ( پيام ملي )              
 1979- ( پيام ملي )                       1980- " يانوش وارمنسکي "
1981- ( پيام ملي )                1982- " لارس آف مالمبورگ "      1983- " آمادئو مهتر ام بو "
1984- " ميخائيل تزارف "      1985- " آندره اوئيس پرينتي "        1986- " ولي سويينکا " 

1987- " آنتونيو گالا "           1988- " پيتر بروک "                   1989-" مارتين اسلين"

1990- " کريل لاورف "        1991- " فردريکو مايور "              1992 - " جرج لاولي "

1993- " ادوارد آلبي "           1994- " واسلاو هاول "                 1995 - " امبرتو اورسيني "

1996 - " سادالا وانوس "       1997- " جيونگ اوک کيم "
1998- پنجاهمين سالگرد انستيتو بين المللي تئاتر - در اين سال iTi پيام مخصوصي را که شامل گزيده پيام هاي " سادالا وانوس "، " ميگل آنخل آستورياس "، " ژان لويي بارو "، " آرتور ميلر "، " هلنا وايگل برشت "، " الن استوارت "، " ادوارد آلبي "، " پابلو نرودا "، " ولي سويينکا "، " واسلاو هاول "، " جيونگ اوک کيم "، " پيتر بروک " و " ژان کوکتو " منتشر کرد.
1999- " ويگديس فونبوگادوتير" 2000- " مايکل ترمبلي "             2001- " لاکووس کامپالنيس"
2002- " گريش کارناد "           2003- " تانکر دورست "            2004- " فتحيه ا العسال "

و.........                                2005 - " آرين منوشكين "

در ايران، در سال 1962(1340شمسي) مركز تئاتر ايراني، وابسته به "يونسكو" تأسيس گرديد؛ و از آنجا كه در روز هفتم فروردين مـاه (27 مارس) ، به علت تعطيلات نوروزي و بسته بودن مدارس و دانشگاهها و مراكز فرهنگي، بزرگداشت اين هنر به نحو شايسته اي ميسر نميگرديد، "مركز تئاتر ايراني" با موافقت "انستيتو بين المللي تئاتر"، در روز بيستم فروردين ماه هر سال مراسمي به عنوان "روز جهاني تئاتر در ايران" معمول ميدارد

 
 

ابرينه

 

۱۳۸۳/۱٢/۳٠

 

 

 

خاموش که سر مستم٬ بر بست کسی دستم ٬انديشه پريشان شد ٬ تا باد چنين بادا


معشوقه به سامان شد٬تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد٬تا باد چنين بادا
ملكي كه پريشان شد٬از شومي شيطان شد
باز آن سليمان شد٬تا باد چنين بادا
هم باده جدا خوردي٬هم عيش جدا كردي
نك سرده مهمان شد٬تا باد چنين بادا
زان خشم دروغينش٬زان شيوه ي شيرينش
عالم شكرستان شد٬تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد٬غم رفت فتوح آمد
خورشيد درخشان شد٬تا باد چنين بادا
از دولت محزونان٬وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد٬تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد ياري كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد٬ تا باد چنين بادا

 
 

ابرينه

 

۱۳۸۳/۱٢/۱٧

 

 

 

به خاطر تولد علی ی اخگر و فعلا بدون شرح!!!

موجودات بشری يک بار به دنيا نمی آيند و تمامی ی ولادتشان همان يک روزی نيست که مادرشان تولد را به آن ها بخشيده است٬بلکه آن تولد مجبورشان می کند که تولد های ديگر را به خويشتن عطا کنند ....... گابريل گارسيا مارکز

 
 

ابرينه

 

۱۳۸۳/۱٢/٦

 

 

 

ــ‌آسمان به رصد چشم های تو...

چندان که از تمام تو سرازير شوم

به لا به لای تو خزيده

يا به صليب تو مرده باشم

درد میکشم از دو چشم به بيرون

که اجازه ی در تو بودن به تنم بدود

نزديک است که آسمان از هم بپاشد

به تلخ لبهام         به تلخ صدام

مچاله به سرد چسبناک تو

و نه حتی يقه ی پيراهن

خيال می کنم به هم می زندم نشخوار اين همه تصوير

که ميان زمين و آسمان بزرگتر تو

به اين همه پس لرزه تن داده ام

شب بود ميان دو ماه و شايد چند هزاره ی ديگر

که به قرص کامل نشسته ای

به خيمه ی کولی ها و تو به لبخند رد کرده باشی

بی گريزی از اين برهنه و تو به لبخند رد کرده باشی

من به طرز بی سابقه ای و تو به لبخند رد کرده باشی

و بعد...

علف را که به دشت نسبتش دادند

ديوانگی های مرا به تو

ــ به ياد نيلی مهر تو مگرش ويرانه هام هوسی زنده کند

به ياد نيلی مهر تو که برای تا خدا به اين خرابه سايه انداخته ای ــ

اما علف ٬اينجا علف است

بی گاه دشت که به درد اين همه زاييدن مبتلاست

گيرم که دشت آبستن اين همه علف نباشد

سلسله ی زلف سياه تو بود

و نه حتی دراز گيسو که به هم ببافمش تلخ اين قصه را

و بعد تر...

علف را که به دشت نسبتش دادند

خرابه های مرا به بهار آن سال که طاعون آورد

 


خواب ديدم پرنده بودم من ٬و او باران.بر پر هايم می باريد٬خنک و نرم و من خيس می شدم از نوازش گنگ قطره هايش ٬و او باز می باريد بر من و من رها می شدم در پرده ی غبار و مه که از او فرو می ريخت و من پر می گرفتم بی شکيب و بی قرار تا به آسمان ؛ ژوليده پر و آواز بر منقار.......محمد چرمشير
 
 

ابرينه

 

۱۳۸۳/۱۱/٢۳

 

 

 

ــ حواصيل

تنها ـ تنها به حکم غريزه است

که به هر چه بی تو زرد میشود

حسادت می کنم ـ شبيه برگ ـ

چه مانند همه ی سيارک هايی

که به جاذبه ی تو گرفتارشان آمده

به ياد تو پر و خالی گشته ام

دريا برهنه به تنم زده است

روی حس تشخيصم ٬که خيس

چرخی بزن تا خيال کنم دريا که دور ميشود 

به لابه لای تو

به بند تو گشته ام نه در بند دريا

هوا زنده و داغ نفسم میکشد

حس می کنم ريه هام خوشحالند

از سرايت تو به تنم

که گرفتار سبزه ی خط تو باشم

و هر چه فکر ميکنم کجا٬ کجای دلم بخواهد

شوری ی زير لبهام تو باشی

که يعنی دريا

اشک پر از پهنای صورتم ميچکد ...

رطوبت غريبی در کار است

ـ و مردی شايد زنی را تشنه ی تنگ آبی ـ

صدا بی تو چقدر خالی ی خيابان را خليج ببيند

حالا که به مهتابی ی تو غرقه اش آمده

عشق لغت می خواهد

پرنده است حالا 

شبيه دستهام که از موج بريزد

زخم و چند تکه

و چه شرجی ی محبوبی که تو باشی

دريا از حد مواج تو به خروج می زند

و هيچ به خاطر هم نخواهی آورد

که چقدر رو به تابستان بوديم 

در من شک لانه کرده بود. دستهای تو چون چشمه يی به سوی من جاری شد. من تازه شدم. من يقين کردم. يقين را چون عروسکی در آغوش گرفتم و در گهواره ی سالهای نخستين به خواب رفتم٬ در دامانت که گهواره ی روياهايم بود و لبخند آن زمانی٬ به لبم برگشت... با تن ات برای تنم لالا گفتی. چشمهای تو با من بود و من چشم هايم را بستم.چرا که دستهای تو اطمينان بخش بود... صدايت مي زنم گوش بده! قلبم صدايت مي زند.شب گرداگردم حصار کشيده است و من به تو نگاه مي کنم. چرا که هر ستاره آفتابی است.من آفتاب را باور دارم.من دريا را باور دارم و چشمهای تو سر چشمه ی درياهاست.......احمد شاملو

 

 
 

ابرينه

 

۱۳۸۳/۱۱/۱۱

 

 

 

چگونه ديوانه شدم!!!

از من می پرسيد که چگونه ديوانه شدم!!! چنين روی داد: يک روز پيش از آن که خدايان بسيار به دنيا بيايند از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همه ی نقابهايم را دزديده اندـــ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودر هفت زندگيم برچهره ميگذاشتم.پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دويدم و فرياد زدم"دزد؛دزدان نابکار".مردان وزنان بر من خنديدند و پاره ای از ترس من به خانه هاشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسيدم جوانی که بر سر بامی ايستاده بود فرياد برآورد "او ديوانه است" من سر برداشتم که ببينمش؛خورشيد نخستين بار چهره ی برهنه ام را بوسيد.نخستين بار خورشيد چهره ی برهنه ی مرا بوسيد ومن از عشق خورشيد مشتعل شدم. ديگر به نقابهايم نيازی نداشتم و گويی در حالت خلسه فرياد زدم"رحمت؛رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند."

چنين بود که من ديوانه شدم.

و از برکت ديوانگی هم به آزادی و هم به امنيت رسيدم. آزادي تنهايی و امنيت فهميده شدن؛زيرا کسانی که ما را ميفهمند چيزی را در وجود ما به اسارت ميگيرند.

ولی مبادا که از اين امنيت زياد غره شوم.حتی يک دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان نيست.

                               جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)

 
 

ابرينه

 

 
L O G O

شماره بازديد

بودن یا نبودن

یارب نوشته ی بد از یار ما بگردان
علی ی اخگر
غزل های علی
اکرم روحی
کامیار معتمدیان
پویاعزیزی
وسعت اله کاظمیان
فاطمه حیدری
محمد کارگر
طهورا آذرخشی
پژمان بهادری
****************** دل دیوونه
کلاغه ديوونه
ديوونه باکلاس
ديوانه ي عاشق
دنيای يک ديوونه
ديوانه اي از قفس پريد
زير طاق آسمان يك ديوانه
****************** قاصدك
حوت ما
آخرين برگ
خاله سوسكه
بهترين دايي دنيا
پيله ي تنهايي من
پاتوق يه نفر از آفريقا
****************** Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]  



javascripts


فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای